تبليغاتX
برگ های زرد پاییز همین


برگ های زرد پاییز همین

راستش  را بخواهید خسته شدم اینقدر برای دیگران زندگی کردم کمی دلم میخواهد برای خودم باشم کمی شاد باشم نمیخواهم این روزها بگذرد و بعد به این فکر بیفتم که خاک توی سرم ... بزارید کمی شفاف تر بگم ... بگذارید خیلی جدی تر بگم ... در وبلاگی داشتم میخوندم و دلیل یکی از مشکلاتم را هم فهمیدم ...اره دقیقا فهمیدم ... میدانید من خودم همیشه از این میترسیدم از ناامنی ... دقیقا از نا امنی میترسم ... در ان وبلاگ نوشته بود دختر ها همیشه دوست دارند امنیت داشته باشن ... من هم درباره ی مسائل عشقی زندگی ... تا حدود خیلی زیاد محتاط تشریف دارم ... نمی گویم خیلی زیاد اما باور کنید کسانی بودن که دلم میخواست با انها باشم ... دلم میخواست دوستشان داشته باشم .... ولی میترسیدم .... همین الان هم .... دخترها اینگونه اند تا از علاقه ای که قرار است ایجاد شود ...امنیت دلخواهشان کسب نکنند ... دل نمیبندد یا شاید هم دل بستن ... اما همه اش میگویند اخرش که چی...

من هم این گونه تفکری را دارم... دوست دارم اگر به کسی بگویمم که تو رو دوست دارم و او هم متقابلا یه همچین حسی را داشته باشه مرد زندگی من باشد ... اما امان از این دوستی ها که الان هست ... دروغ نمیگویم من هم دلم میخواهد باکسی که لیاقت داشته باشد و تا حد خودش را هم بداند ...دوست باشم و از این تنهایی لعنتی هم در بیام ... ولی تا به حال کسی که این امنیت را بتواند به من بدهد را نیافتم ...

امنیت در زندگی ام همیشه برایم خیلی مهم بوده ...

***در خانواده ای بزرگ شده ام که از لحاظ مذهبی در حد معمولی بوده ... در مورد روابط دختر با جنس مخالف و همچنین برعکس ... فکر میکنم والدینم عقیده داشتن که نباید باشد در سن کم ... تا اینکه داداشم انقلاب بزرگی توی خانواده ی ما را انداخت و الان هم دوست دختر داشتن ها یش هم عادی شده خیلی زیاد ....

اما برای من تا وقتی که کوچکتر بود دبیرستان بودم این مسائل بود با کسی اشنا شدم که اظهار علاقه میکرد بعد هم تو زرد از اب در اومد ....حالا کاری نداریم ....تا به الان مامانم چیزی نمیدانست که االان برایش تعریف میکنم....با مامانم تقریبا راحتم ... از این لحاظ ...برایش همه چیز را میگویم ... اما بابایم و برادرم ....نه راستش ان ها هم نمیدانستند....

بگذریم تا اینکه به دانشگاه امدم ... اینجا هم با همه  مثل دوست های اجتماعی حرف میزنیم و دوست هستیم ... با چند تایی هم کمی صمیمی ....که بعدا منجر به علاقه شد و ان هم سرانجامی نداشت ...

اما در همین حد در حد دوست اجتماعی ..

دلم میخواهد کمی از این امنیت را کم کنم کمی به ادمها اعتماد کنم ... کمی به فکر خودم باشم ... کمی خودم باشم ... برای دلخوش کردن دیگران بابا مامان داداش ... خاله عمو... نباشم ... دلم میخواهد کمی بجنگم برای چیزهایی که میخوام به فکر این نباشم که شاید این جوری  دیگر مرا دوست نداشته باشن دلم میخواد خودم باشم ... به نظرتان میشود ... به نظرتان میشود با کسی که اشنا شده ام به راحتی دوست شوم ؟ ایاااکمی نگران این موضوع ها هستم

| شنبه سی ام اردیبهشت 1391| 0:40 | الهام| |

*شروع یک روز ... ان هم امروز میتواند این باشد که صبح که بلند میشوی ... بخندی و... به اولین نفری که توی عمرت بهترین بوده واست .... بگی روزت مبارک و نیشت رو باز کنی...

**از نمایشگاه کتاب رفتن هم بگویم بله ما هم رفتیم ... باا دوستان جدید هم رفتیم تا دل دوستان قدیم را بسوزانیم تا الکی قول ندهند و امروز هم کلی حالشان را گرفتیم...خوب بود تقریبا مثل نمایشگاه کتابهای مذهبی بود شبستان فقط شده بود کتابهای نفیس نهج البلاغه با ۵۰ درصد تخفیف و ... کتابهای درسی هم ان هایی را که من میخواستم بخرم همه رو نشد که بخرم ...چند تا انتشارات هم که من میخواستم کتابهایی بخرم مثل کاروان و اگاه و ... نبود اصلا امسال ...غرفه دارها که بعضی ها خیلی خیلی با اخلاق و خوب بودن جواب سوال ادم را میدادن ...یکی که یک مرد میان سال که نه میشود گفت بیشتر بود که کتاب تاریخی داشت بود که وقتی باهاش حرف میزدی کلی حس خوب بهت دست میداد اصلا هم بد خلق نبود ... کلی به ادم لبخند میزد و حرفهای قشنگ ...یه نیم ساعتی باهامون داشت حرف میزد خیلی ادم باحالی بودش اما یه سری انگار ارثی داشته باشن و ما خورده باشیم نمیدونم بودن ....

 

 

| شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391| 17:52 | الهام| |

کسی امد ناغافل و بی خبر ... دانه دانه ی مداد رنگی های زندگی ام را برداشت و فرار کرد ... نمیدانم شاید هم مداد رنگی نبود عینکم بود ... شاید هم کسی برداشته کل زندگی ام را خاکستری زد و رفت ...

با مداد رنگی هایم میدانید چه میکردم رنگ میزدم این روزها رو و فردا ها رو نقاشی میکردم ... اما حالا که این ذهن خیال باف نمیتواند نقاشی بکشد مانده ام چه کنم ...:(

 

| دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391| 16:8 | الهام| |


       دلهای پاک خطا نمی کنندسادگی می کنند

                                                                   وامروزسادگی پاک ترین خطای دنیاست.

| پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391| 21:53 | الهام| |

کمی فاصله بگیرم از زندگی کمی فاصله بگیرم از این خانه ...کمی از این دانشگاه ..کمی از این محیط کسل کننده همیشگی ... کمی فاصله از داداشم ... کمی فاصله از بابام کمی از مامان ...

اوه کمی فاصله از دوستانم ... کمی فاصله .... فاصله گرفته ام به کلاس های ورزشی که روزانه میروم به کلاس هایی که هر روز میروم ...فاصله گرفتم نصف روز وقتم صرف رفت و امد میشه حداقل ۱ ساعتی در راه و ۱ساعت برگشت ۲ ساعت هم ورزش خوب است دیگر ...

اولش همه گفتن وای ... اما من سکوت کردم و حالا همه ساکت هستن ...

می خواهم تمرین کنم ... این را که تایید کردن دیگران نیاز نیست یک مزیت هست که همه کارهامون نباید همه تایید کنن ...

واقعا دچار فرسایش روحی شدم ... احساس بدیه ...کلا انگار حس هیچی نیست

| یکشنبه دهم اردیبهشت 1391| 22:22 | الهام| |

دبیرستان را یادت هست ... همان روزهایی که مامان هایمان می خواستند همه جوره کنترل بکنند ما رو ... یادت هست هر وقت زنگ میزدم خانه یتان مادرت یک جوری با من حرف میزد که یعنی بگذار دخترک نازم درسش را بخواند ... هیچ وقت این ها را به خودت نگفتم ...شاید تو از معدود دوستانی بودی که من خیلی دوسشان داشتم ... شاید خیلی برایت بها گذاشتم ... نمی دانم شاید خیلی  از خودم دور شدم و در گیر تو شدم ... یه جمله ای درفیس بوک بود ... تقریبا همین بود ...

گاهی اوقات دلم برای دوست داشتن کسی تنگ میشود ... میدونی الان از همان روزهایی است که دلم میخواست می توانستم تو رو کلی دوست خودم بدانم ... کلی دوستت داشته باشم ... اما خوب با کارهایی که تو در حقم کردی ... هیچ جوره نمی شود خودم را به خریت بزنم و بگویم بی خیال دوست است دیگر...

واقعا دلم برای دوست داشتنت تنگ شده دوست ام ...

****میدانید کلا این روزها خیلی در گیر و دار دلتنگی و این چیزها هستم... واقعا این روزها از دست نزدیک ترین دوستانم کیلو کیلو حرص میخورم ... خونم را به جوش می اورند ...

دلم میخواست به یکی از نزدیک ترین شان بگویم واقعا این همه ارزش دارد که بخواهی ۲ سال دوستی که واقعا همه جوره برایش وقت صرف کردیم نابود کنی ... با این رفتارهایت ... واقعا چه فکر کردی قحطی دوست نیامده ...فکر می کنم این روزها قحطی ادم امده قحطی شده اگر ادمی هست ان طرف ها بغل اش کنید چون واقعا انسانیت کم شده نگذارید هیچ جوره از بغلتان جم بخورد ....

******همین دخترک که خودش را دست بالا فرض کرده...

به من می گوید ساده ... هه هه خنده ام می اید روزی این بزرگترین فحش دنیا برایم بود ... به قول خودش هفت خط است همه را با یک نگاه می شناسد ... ادم شناس بالفطره است ... خوب اگر ساده نبودن به این است که مثل تو باشم... هر چند هزار بار دیگر هم دیگران به من بد کنند دلم میخواهد ساده بمانم ... دلم میخواهد همان بره باشم در میان گرگ ها اگر تو این گونه فکر میکنی من همین جوری دوست دارم بمانم اصلا دوست ندارم شبیه تو بشوم

+خدایا اگر  به بنده هایت غم میدهی خواهش میکنم طاقت و تحمل اش را هم بده ...

+خدایا مرسی که امروز روز خوبی بود .

| شنبه نهم اردیبهشت 1391| 21:16 | الهام| |

دخترک به من میگوید میدانی دکتر از چه چیز من خوشش می اید توی صورتش لبخند میزنم ... میگوید همین که از هر چیزی که داری نهایت استفاده و لذت رو میبری ....

یکی نیس بگه بابا تو خوبی بابا تو بیستی تو بی نقصی تو عالی باشه ....باشه بسه لطفا اینقدر هی از خودت نمیخواد تعریف کنی ... دیگه ببین چقدر هی مخ من رو خوردی که من هم برگشتم در نهایت مهربونی و شوخی اون حرف رو بههت زدم هر چند دلم خنک شد ها ...ولی جنبه شوخی هم نداری ...البته یاد گرفتم در نهایت نهایت نهایت دیگه باهات شوخی نکنم حتی محل ات هم نزارم ... بالاخره مطمئنم اینقدر دوست داشتنی هستم که دوست های دیگه ام برام سر و دست بشکنن نه اینکه تو برگردی به من بگی این جوری حرمت ها حفظ میشه ...و ادامس ات رو توی دهنت بچرخونی و ابرو هات  رو برام بالا بندازی در صورتی که من اونقدرها بهت محل میدم و ارزش قائلم که اس ام اس بدم و از دلت در بیارم ... به هر حال من چیزی از دست ندادم هر چی ادم  ها خودشون رو زودتر نشون بدن من راحت ترم ...

***دیگر برایتان بگویم لذت بزرگ زندگی این است که این روزها حال کنی از قول هایی که بابایمان بهمان میدهد این است شاید سال دیگه یک عدد ماشین برای این بنده بخرند و اقساط اش را هم خودشاان تقبل بفرمایند و ما هم فقط حال اش را ببریم ...

*** و دیگر اینکه این روزها بسی دلگیر شده نمیدانم چرا یک جورهایی هوایی شده ام ... وقتی حرف درس ودرس خوانی باشد این جور حس ها به سراغمان میاید ....*

**** میدانید من میدانم یکی از همین روزها همون اتفاق خوبه می افته و همون کسی که قراره بیاد میاد و من هم برای ارشد میتونم راحت راحت برم اون ور اب و درسم را ادامه بدهم ....

و همه انگشت به دهن میمانند ....

خیلی هم خوب خواهد بود حالا ببینید من کی گفتم کسانی که دوستمان دارند خوشحال میشوند کسانی هم که حسود هستند دیگه می میرند از حسودی...

***اخر میدانید این روزها دارم میفهمم ملت چه قدر حسود هستند و من بی خبر که اینقدر حسود این ورها میگردند ... دوست صمیمی ادم باشه خیلی وحشتناکه هااااااااااااااا

| چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391| 20:24 | الهام| |

صبح شده . هوا روشن است ... به گرمی بقیه روزها نیست ... بابایم میگوید چتر بردار ...نمیداند فقط برای اینکه هی گیر ندهند چتر میبرم همیشه ... میگویم برداشتم خودم ... دارم اماده میشوم ... هی خط چشم میکشم هی کج میشود ... هی نافرم میشود ...از خیرش میگذرم ...زود اماده میشوم ... میروم دانشگاه ...یاد اس ام اس های دیشب می افتم ... تازه یادم میافته که دوستم گفت امروز نمیتونه بیاد همدیگرو ببینیم ... همیشه سر دقیقه ۹۰ قرار ها کنسل میشه و من میمونم و خودم .... این یکی هم زنگ زده که نمیتونه دانشگاه بیاد .... خوب بازم من میمونم و دوست همیشگی ام ...اها او را هم دیدم ... در دانشگاه داشت میرفت بیرون

بعد از کلاس میرم دفتر گروه که جزوه یکی ازبچه هارو بزارم که بعدا بگیره ... کمی هم با مسئول گروه میخندیم

بعداش دیگه هیچی اومدم خونه .... این بود یک روز دانشگاه من ... خداییش اگه شما بودید جای من خسته نمیشدید از این همه روزمرگی ... وای خدایا لطفا یک کمی هم شده تغییر بیاد توی زندگی من...امین

| سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391| 16:48 | الهام| |

حقیقت از ان جایی اب میخورد که داشتم وبلاگی را میخواندم که نوشته بود زندگی کردن ... زندگی میکنم ... من همم میشود گفت زندگی میکنم ... در هفته ی گذشته ان چه که گذشت مطابق میل خودم بود بدون فکر کردن به اینده بدون فکر کردن به اخر هر چیز ...

از ویژگی های من فکر کردن به اخر هر چیزی است از درس گرفته تا رانندگی و ...

بد است ... نه افتضاح بهتر است ... همه میگویند دور اندیش اما من حالم از این صفت خودم به هم میخورد دبیرستان این صفت خیلی نمایان تر بود ... کمرنگ شده این روزها ... من دلم میخواهد خودم باشم الهام  بودن ...

خود واقعی بودن ... این روزها در حال تجربه کردن اش هستم بدون هیچ ترسی ... خوش میگذرد ... خوشحالی ... نمیترسی ...از هیچ کسی....

خودم بودن یعنی دور زدن کلاس دانشگاه ...بیرون رفتن بعد از دانشگاه به صورت یواشکی ... یعنی با سرعت رانندگی کردن... یعنی حرف زدن با هر بنی بشری ... یعنی ساده بودن بدون اینکه فکر کنی دیگران چه فکر میکنن ... یعنی گفتن دوستت دارم به او...

اما هنوز به این درجه نرسیدم

شاید رسیدم ...اما این روزها خوب است ... تولدم نزدیک است ...این را بیشتر دوست دارم

| پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391| 22:37 | الهام| |

دختر که باشی خیال باف که باشی ... از اینده برای خودت تصویری می سازی ... این بالا توی ذهن ات ... درش را می بندی ... هر شب ...هروقت که دوست داشتی کمی کیف کنی برای خودت درش را باز میکنی ... چشم هایت را ارام می بندی ... اینده را می بینی ... شاهزاده ی رویاهایت را می بینی ...

او را میبینی ...

من هم دخترم ... خیال باف هم هستم ... از اینده هم نقشه کشیدم ....او را دیدم ... مو نمیزد با ان ادم توی خیالم ...همان رنگ مو ... همان شخصیت ... همان .... همه چیز ....همان است ...اسم اش هم همان است ...

همه چیز مثل نقشه هایم است ...

حالا با او چه کنم مانده ام چطور باید بفهمد که او را دیده ام سالها قبل در خاطرم چطور به یادش بیاورم خودم را ...

بابایم میگفت ادم گمشده اش را میشناسد ... می گوید من میدانستم خانومم چشمهایش رنگی است ... حالا من هم ... همین حس را دارم ...

حالا  او امده در زندگی ام هر روز نا خود اگاه سر راهم قرار میگیرد ... اما چیزی به من نمی ماسد ...

*اگر میدانستید چطور دارم می سوزم.... خیلی سخت است ها ....

*خدایا میشود یا مال من باشد یا اینکه از من دورش کنی .... امین

؟****لطفا دلتان نسوزد برای من... اینجا وبلاگ من است من هم هر چه بخواهم هر چه در فکرم باشد مینویسم...شاید الان برای من دنیا تاریک است و فردا روشن ... اما اینجا هم وبلاگ من است ... و هر چه دلم بخواهد می نویسم ...

| جمعه هجدهم فروردین 1391| 19:16 | الهام| |

Design By KhanOoMi